...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴⁰
نامجون: میدونی این یعنی چی تهیونگ؟ یعنی… یعنی این قضیه فقط بین تو و ا/ت نیست. این قضیه به گروه ربط داره. به کمپانی. به میلیونها آرمی…
تهیونگ: میدونم. ولی دیگه نمیتونم دروغ بگم. نمیتونم اینجوری زندگی کنم. حس میکنم دارم خفه میشم.
نامجون دوباره به تهیونگ نگاه کرد. این بار دیگه اون شوک اولیه جاش رو به یه نگرانی عمیق داده بود.
نامجون: این یه ریسک خیلی بزرگه تهیونگ. خیلی بزرگ. اگه این قضیه لو بره… نمیدونم چی میشه. نمیتونم تضمین کنم که همهچی مثل قبل بمونه. ما کلی طرفدار داریم که…
تهیونگ: (با ناامیدی) پس یعنی میگی نباید کاری کنم؟ باید دوباره همه چی رو قایم کنم؟
نامجون: (دستش رو گذاشت روی شونه تهیونگ) نه، نه! اینو نگفتم. فقط دارم میگم که باید خیلی خیلی با احتیاط جلو بریم. باید یه برنامه داشته باشیم. نباید یهویی باشه. باید ببینیم چطور میتونیم اینو مدیریت کنیم که به کسی آسیب نرسه. نه به تو، نه به ا/ت، نه به گروه.
نامجون به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. به چراغهای شهر نگاه کرد.
نامجون: حقیقت همیشه خوبه، ولی گاهی وقتا برای رسیدن بهش باید از یه مسیر خیلی سخت رد شد. باید مطمئن بشیم که وقتی این پرده رو کنار زدیم، آمادهی هر چیزی باشیم.
تهیونگ: من آمادهام.
نامجون: (برگشت سمت تهیونگ و با جدیت نگاهش کرد) مطمئنی؟ چون اگه بخوای این کارو بکنی، باید همه چی رو بهم بگی. از اول تا آخر. هر جزئیاتی که هست. باید بدونم با چی طرفم. بعدش… بعدش با هم یه فکری میکنیم. ولی قول بده که عجله نکنی. قول بده که اول با من مشورت کنی.
تهیونگ سرش رو به تایید تکون داد.
تهیونگ: قول میدم. ممنونم نامجون. واقعاً ممنونم.
نامجون یه لبخند کمرنگ زد و دوباره به پشتی مبل تکیه داد.
نامجون: خب… حالا از اول تعریف کن. از وقتی که دوباره دیدیش.
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴⁰
نامجون: میدونی این یعنی چی تهیونگ؟ یعنی… یعنی این قضیه فقط بین تو و ا/ت نیست. این قضیه به گروه ربط داره. به کمپانی. به میلیونها آرمی…
تهیونگ: میدونم. ولی دیگه نمیتونم دروغ بگم. نمیتونم اینجوری زندگی کنم. حس میکنم دارم خفه میشم.
نامجون دوباره به تهیونگ نگاه کرد. این بار دیگه اون شوک اولیه جاش رو به یه نگرانی عمیق داده بود.
نامجون: این یه ریسک خیلی بزرگه تهیونگ. خیلی بزرگ. اگه این قضیه لو بره… نمیدونم چی میشه. نمیتونم تضمین کنم که همهچی مثل قبل بمونه. ما کلی طرفدار داریم که…
تهیونگ: (با ناامیدی) پس یعنی میگی نباید کاری کنم؟ باید دوباره همه چی رو قایم کنم؟
نامجون: (دستش رو گذاشت روی شونه تهیونگ) نه، نه! اینو نگفتم. فقط دارم میگم که باید خیلی خیلی با احتیاط جلو بریم. باید یه برنامه داشته باشیم. نباید یهویی باشه. باید ببینیم چطور میتونیم اینو مدیریت کنیم که به کسی آسیب نرسه. نه به تو، نه به ا/ت، نه به گروه.
نامجون به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. به چراغهای شهر نگاه کرد.
نامجون: حقیقت همیشه خوبه، ولی گاهی وقتا برای رسیدن بهش باید از یه مسیر خیلی سخت رد شد. باید مطمئن بشیم که وقتی این پرده رو کنار زدیم، آمادهی هر چیزی باشیم.
تهیونگ: من آمادهام.
نامجون: (برگشت سمت تهیونگ و با جدیت نگاهش کرد) مطمئنی؟ چون اگه بخوای این کارو بکنی، باید همه چی رو بهم بگی. از اول تا آخر. هر جزئیاتی که هست. باید بدونم با چی طرفم. بعدش… بعدش با هم یه فکری میکنیم. ولی قول بده که عجله نکنی. قول بده که اول با من مشورت کنی.
تهیونگ سرش رو به تایید تکون داد.
تهیونگ: قول میدم. ممنونم نامجون. واقعاً ممنونم.
نامجون یه لبخند کمرنگ زد و دوباره به پشتی مبل تکیه داد.
نامجون: خب… حالا از اول تعریف کن. از وقتی که دوباره دیدیش.
…
- ۱۷۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط